ويليام گلاسر” بنیانگذار این روش، معتقد بود انسان بايد با واقعيت روبه‌رو شود. اساس واقعيت‌درماني بر اين اصل كه انسان‌ها همواره رفتار خود را انتخاب مي‌كنند، استوار است. هر نوع رفتاري كه از فرد سر مي‌زند، انتخاب شده است و هر رفتار براي کاهش سطح ناکامي يا ارضا‌ي نياز خاصي انجام مي‌گيرد. اگرچه ممكن است اين رفتار ناكارآمد باشد، اما به اين علت كه فرد راه بهتري براي کاهش ناكامي خود در آن لحظه نمي‌شناسد، به رفتار خود ادامه مي‌دهد. با توجه به همين اصل، واقعيت درماني تلاش مي‌كند تا افراد مسووليت اعمال خود را بپذيرند. واقعيت درماني در واقع روانشناسي كنترل دروني و مثبت‌گراست كه در نظر دارد زمينه‌هاي آموزش افراد را براي انتخاب‌هاي درست به منظور ارضاي نيازهاي خود فراهم كند. واقعيت درماني اساسا از يك تئوري استراتژيك به نام “تئوري انتخاب” براي كمك به افراد استفاده مي‌كند. افرادي كه تاكنون از روش‌هاي ناكارآمد براي رسيدن به  اهداف خود استفاده كرده‌اند. روش‌هايي كه با توجه به زمان، موقعيت، دانش و اطلاعات دوره انتخابي مورد نظر صحيح بوده‌اند و راهي بهتر از آن‌ها نبوده است؛ چرا كه در صورت وجود انتخاب مي‌شدند.