نویسنده مقاله : زهره دین محمدی

 طلاق والدین می تواند بهزیستی و رشد کودکان را تضعیف کند و عواقب آن تا بزرگسالی ادامه یابد. یک نتیجه منفی طلاق والدین، این است که احتمال بیشتری دارد که فرزندان «برون ریزی» کنند، یعنی رفتار مشکل برونی سازی را بروز دهند که نشان دهنده ناسازگاری و ناتوانی در مشارکت سازنده در جامعه است و اغلب باعث ایجاد ناراحتی در دیگران می شود. امروزه تعداد فزاینده ای از کودکان در خانه هایی با خانواده ناپایدار رشد می کنند. با توجه به اینکه کودکانی که طلاق والدین را تجربه کرده‌اند بیشتر در معرض خطر ابتلا به رفتار مشکل برونی سازی هستند، جستجوی بینش در مورد عواملی که ممکن است رفتارهای مشکل‌ساز را کاهش دهند، به ویژه در این خانواده‌های طلاق که آسیب‌پذیرترند مهم است.

همبستگی قوی بین طلاق والدین و رفتار مشکل برونی سازی جوانان یافت شده است، اما تحقیقات در مورد اثرات بلندمدت طلاق قطعی نیست. برخی از مطالعات نشان می‌دهند که طلاق والدین همچنان بر رشد فرزندان تا بزرگسالی تأثیر می‌گذارد. برخی دیگر اثرات طلاق را عمدتاً کوتاه مدت نشان می دهند. مطالعه حاضر به دنبال گسترش دانش در این زمینه با بررسی رابطه بلندمدت بین تجربه طلاق والدین در دوران کودکی و رفتار مشکل برونی سازی در طول زندگی است.

با این حال، تئوری و تحقیقات فراوان، به غیر از طلاق والدین، روی سوابق رفتار مشکل برونی سازی نیز متمرکز شده است. نظریه رفتار مشکل ساز (جی.جسر و اس.ال.جسر، 1997). و مدل ریسک چندگانه (وندر پلاگ و شولت 2003) پیشنهاد می‌کنند که فراتر از رفتار و ویژگی‌های شخصیتی خود (مانند خودکنترلی)، ویژگی‌های خانوادگی (مانند طرد شدن از سوی والدین و وضعیت اجتماعی-اقتصادی خانواده) و تأثیر همسالان نیز مهم هستند. بررسی تأثیر این سه بعد غالب – فرد، خانواده و همسالان – بر رفتار مشکل برونی سازی به طور همزمان، علاوه بر تجربه طلاق والدین، تحقیقات قبلی را با نشان دادن پیامدهای خاص بزرگ شدن در یک خانه از هم گسیخته گسترش می دهد. علاوه بر این، در این بررسی چگونگی تاثیر این موضوعات و ایجاد تفاوت بین کسانی که با والدین مطلقه بزرگ شده اند و آنهایی که در یک خانواده سالم هستند را بتفصیل توضیح میدهیم. به این ترتیب، هدف ما این است که بفهمیم چه چیزی باعث می شود برخی از کودکانی که با والدین مطلقه بزرگ می شوند، مستعد ابتلا به رفتار مشکل برونی سازی باشند. تحقیقات نسبتا کمی به این موضوع پرداخته است که از نظر شانس بالاتر رفتار مشکل برونی سازی در طول زندگی تا بزرگسالی چه کسی بیشتر تحت تأثیر طلاق والدین است. با انجام تحقیقات گسترده تر در این زمینه، می توان بینش هایی را در مورد مداخلات بدست آورد تا از کسانی که در سنین پایین تر طلاق والدین را تجربه کرده اند محافظت بهتری صورت گیرد.

سؤالات تحقیق ما به شرح زیر است: تجربه طلاق والدین در نوجوانی تا چه اندازه منجر به رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی می شود؟ و تا چه اندازه بر اساس سوابق فردی، خانوادگی و مرتبط با همسالان، در بزرگسالی با تجربه طلاق والدین تعدیل می شود؟(ساشا سایلیکنز و ناتاشا ناتن، 2018).

طلاق والدین و اختلالات رفتاری برونی سازی

کودکانی که تغییر اساسی در وضعیت زندگی خود دارند، پس از آن سطوح پایین تری از رفاه را تجربه می کنند. یکی از این تغییرات طلاق والدین است. کودکان دارای والدین مطلقه نیز نسبت به کودکان یک خانواده سالم سطوح پایین تری از رفاه را تجربه می کنند. مطابق با این یافته‌ها، مطالعات نشان داده‌اند که کودکانی که در خانه‌ای از هم گسیخته رشد می‌کنند (در این مطالعه خانه‌ای با والدین مطلقه) احتمال بیشتری برای ابتلا به رفتار مشکل برونی سازی دارند از این رو، طلاق والدین به وضوح برای رشد سالم فرزندان مضر به نظر می رسد.

بر اساس دیدگاه تعدیل استرس طلاق (آماتو 2000) ، پس از اینکه کودکان یا نوجوانان دچار اختلال درخانواده شدند، دو موقعیت ممکن است رخ دهد. این دو موقعیت توسط مدل بحران و مدل فشار مزمن توصیف می‌شوند. بر اساس مدل بحران، طلاق والدین به طور موقت زندگی را مختل می کند، اما اثر ماندگاری ندارد. اکثر کودکان در طول زمان به خوبی سازگار می شوند و پیامدهای منفی آن در دو سال اول پس از طلاق متمرکز می شود. پس از آن، روال های زندگی روزمره دوباره شروع می شود که خوشبختانه برای تعداد زیادی از کودکانی که چنین اختلالی را در زندگی خانوادگی خود تجربه می کنند مصداق دارد. با این وجود، بسیاری از کودکان پیامدهای منفی طلاق والدین را برای مدت طولانی‌تری تجربه می‌کنند که مطابق با مدل فشار مزمن است. مطالعات نشان داده‌اند که تأثیرات بزرگ شدن در خانه‌ای از هم گسیخته، مانند شانس بالاتر شکل گیری عادات پرخطر می تواند تا بزرگسالی گسترش یابد بر اساس مدل فشار مزمن، فرض می کنیم:

از آنجایی که هر دو مدل بحران و مدل فشار مزمن می توانند پس از تجربه طلاق والدین رخ دهند، این نشان می دهد که همه کسانی که طلاق والدین را در جوانی تجربه می کنند، رفتار مشکل برونی سازی را در زندگی آتی نشان نمی دهند. مشخص شده است، نشان دادن رفتار مشکل برونی سازی در کودکانی که طلاق والدین را تجربه کرده اند، به عوامل شخصی و اجتماعی بستگی دارد(آماتو، 2010؛ تئوبالد، فرینگتون و پیکئرو، 2013). تحقیقات قبلی سه عامل تعیین کننده غالب رفتار مشکل برونی سازی را نشان می دهد. در کنار ویژگی‌های فردی، محیط اجتماعی، به‌ویژه والدین و همسالان، در مورد چنین رفتارهای مشکل‌زا بسیار تأثیرگذار است. بنابراین، پژوهش ما به‌ویژه به تأثیر تعدیل‌کننده تجربه طلاق والدین در جوانان بر رابطه بین این سه بعد و رفتار مشکل برونی سازی می‌پردازد.

بعد خانواده

وضعیت اجتماعی- اقتصادی: کودکان در خانواده هایی با وضعیت اجتماعی-اقتصادی پایین به ویژه در معرض خطر ابتلا به رفتار مشکل برونی سازی هستند. خانواده به طور کلی با شاخص‌های بسیار مرتبط زیر نشان داده می‌شود: درآمد، شغل و تحصیلات والدین. به دلایل مختلف، آموزش والدین به عنوان یک جنبه پایدار از وضعیت اجتماعی-اقتصادی پایین خانواده، و نشانه مناسبی از منابع اجتماعی، اقتصادی و شناختی خانواده ها در جوامع مدرن در نظر گرفته می شود. ما علاقه مندیم که آیا تأثیر وضعیت اجتماعی-اقتصادی پایین والدین بر رفتار مشکل برونی سازی بین کسانی که طلاق والدین را تجربه کرده اند و کسانی که تجربه نکرده اند متفاوت است یا خیر. تحقیقات نشان داد که والدین با وضعیت اجتماعی-اقتصادی پایین بالا، بهتر می توانند با اختلالات خانواده کنار بیایند و از فرزندان خود در برابر پیامدهای منفی بالقوه محافظت کنند(والپر، تونیسن و آرت،2015). برای مثال، مادران با تحصیلات بالاتر، برای ارائه یک زندگی ایمن و پایدار و محیطی مناسب برای فرزندان، صلاحیت بیشتری دارند. همچنین مادران دارای تحصیلات عالی مذاکره کنندگان بهتری هستند و از این طریق نفقه بیشتری را دریافت می کنند. این مهم است، زیرا  فشار اقتصادی در یک خانه در هم شکسته، بخشی از آسیب‌هایی که کودکان تجربه می‌کنند به حساب می‌آید. در مقایسه با مادران با تحصیلات پایین تر، مادران با تحصیلات بالاتر فرصت های بهتری در بازار کار دارند و به دلیل سطح سواد بالاتر از خطرات احتمالی طلاق بر تربیت فرزندان آگاه تر هستند. به این ترتیب اگر منابع اجتماعی-اقتصادی والدین بمیزان کافی در دسترس باشد، خطرات بزرگ شدن در یک خانه مطلقه ممکن است کاهش یابد.

کسانی که در خانواده‌ای با وضعیت اجتماعی-اقتصادی پایین پایین بزرگ شده‌اند، رفتار مشکل برونی سازی بیشتری در بزرگسالی نشان می‌دهند، و این رابطه برای کسانی که طلاق والدین را در نوجوانی تجربه کرده‌اند قوی‌تر است. علاوه بر وضعیت اجتماعی-اقتصادی پایین خانواده، سبک فرزندپروری برای رشد کودک مهم در نظر گرفته می شود. سبک فرزندپروری بطور کلی به عنوان یک عامل در مطالعات جرم شناسی و تربیتی در مورد رفتار مشکل برونی سازی نوجوانی شناخته شده است. تصور می شود طرد و غفلت والدین به ویژه برای سلامتی کودک مضر است (هوو و همکاران، 2009). طرد کردن والدین، به شکل نگرش‌های بسیار منفی نسبت به کودک، می‌تواند رفتار مشکل برونی سازی را تحریک کند و برای طولانی‌مدت ادامه یابد. فاوبر و همکارانش (1990) دریافتند که طرد شدن از سوی والدین با سایر مشکلات سازگاری در میان کودکانی که با والدین طلاق بزرگ می شوند همراه است. فقدانی که این کودکان در اثر طلاق تجربه کردند، باعث اضطراب بیشتر در رابطه با دلبستگی به والدین، به ویژه والد دارای حضانت می شد. هنگامی که والدین دارای حضانت سبک فرزندپروری طرد را اجرا می‌کنند، این احتمالاً باعث افزایش استرس بر روی کودک و در نتیجه افزایش رفتار مشکل برونی سازی می‌شود.

سبک فرزند پروری یا والدگری/طرد شدن از سوی خانواده: کسانی که طرد شدن از سوی والدین را تجربه کردند، رفتار مشکل برونی سازی بیشتری در بزرگسالی نشان می‌دهند و این رابطه برای کسانی که طلاق والدین را در سنین پایینتر تجربه کرده‌اند قوی‌تر است. در مطالعه ای اثربخشی آموزش مدیریت والدین – مدل اورگان را به عنوان درمانی برای کودکان با مشکلات رفتاری برون‌سازی بررسی کرد. نتایج نشان داد که آموزش مدیریت والدین – مدل اورگان در کاهش رفتار برونی‌سازی کودک، استرس والدین و آسیب ‌شناسی روانی والدین مؤثر بودند، بدون اینکه تفاوت معنی‌داری بین دو شرایط درمانی وجود داشته باشد. مداخلات آموزش مدیریت والدین – مدل اورگان همچنین باعث بهبود مهارت‌های فرزندپروری شد. 45.8 درصد از کودکان در گروهآموزش مدیریت والدین – مدل اورگان  به ترتیب بهبود نسبی یا بهبود کامل در رفتار بیرونی نشان دادند(جیل تایسن، گرکو وینک، پیتر موریس، کورین دی رویتر، 2017)

برای بعد خانواده، تفاوت هایی برای طرد والدین پیدا شد. کسانی که در یک خانواده سالم بزرگ شده‌اند و طرد والدین را تجربه کرده‌اند، در واقع به احتمال زیاد سطوح رفتار مشکل برونی سازی را  افزایش می‌دهند. کسانی که طرد والدین را در یک خانواده مختل شده تجربه میکنند، احتمالا سطوح کاهش یافته رفتار مشکل برونی سازی را نشان می دهند. بنابراین، به نظر می رسد بسته به اینکه فرد با والدین مطلقه یا در یک خانواده سالم بزرگ شده باشد طرد والدین در دوران کودکی با تغییرات رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی ارتباط متفاوتی دارد. هم چنین تأثیر آخرین بعد، یعنی همسالان، نیز بسته به ساختار خانواده متفاوت است. صرف نظر از اینکه آیا طلاق والدین تجربه شده است، داشتن دوستان منحرف بیشتر در طول زمان با افزایش سطح رفتار مشکل برونی سازی در طول دوره مورد مطالعه مرتبط است. با این حال، برای کسانی که طلاق والدین را تجربه کرده‌اند، این رابطه قوی‌تر است. از این رو، افزایش دوستان منحرف برای توسعه رفتار مشکل برونی سازی، و حتی بیشتر برای کسانی که طلاق والدین را تجربه کرده اند، خطرناک به نظر می رسد.

فرزندپروری بعنوان واسطه تغییر در تربیت رفتاری والدین و مشکلات برونی سازی: تغییر در رفتار والدین به عنوان واسطه‌ای برای تغییر در مشکلات برونی‌سازی کودک و نوجوان در آموزش رفتاری والدین در نظر شده است. هدف از این مرور، بررسی این فرض در برنامه های پیشگیری و مداخله آموزش رفتاری والدین  است. رفتارهای والدین تحت عنوان مثبت، منفی، منضبط، مانیتورینگ/نظارت، یا یک معیار ترکیبی طبقه بندی شدند. چهل و پنج درصد از آزمون‌های انجام شده در مطالعات از والدین به‌عنوان یک میانجی حمایت می‌کنند. یک معیار ترکیبی از والدگری و انضباط بیشترین حمایت را دریافت کرد، در حالی که نظارت/مانیتورینگ به ندرت مورد بررسی قرار گرفت. حمایت بیشتر از نقش فرزندپروری در پیشگیری نسبت به مداخله پدیدار شد. اگرچه یافته‌ها، آموزش رفتاری والدین  را به عنوان یک درمان مؤثر زیر سؤال نمی‌برند، اما پیشنهاد می‌دهند که باید توجه بیشتری در بررسی والدگری به عنوان یک واسطه فرضی در آموزش رفتاری والدین  متمرکز شود.

در بین مطالعات در خصوص اثر بخشی آموزش والدین در مداخله و پیشگیری، یک معیار ترکیبی از والدگری یعنی ارتباط و انضباط بیشترین و مانیتوریگ/نظارت کمترین حمایت را دریافت کردند. فرزندپروری مثبت و فرزندپروری منفی نیز هر کدام مقداری حمایت دریافت کردند. حداقل برای برخی از رفتارهای والدینی (مثلاً فرزندپروری مثبت)، حمایت بیشتری برای کودکانی که در معرض خطر بودند (مطالعات پیشگیری) نسبت به مراجعین به کلینیک (مطالعات مداخله‌ای) پدید آمد. حمایت بیشتر از والدین به عنوان یک میانجی زمانی پدیدار شد که کودکان کوچکتر یعنی زیر10سال بودند.(رکس فورهند، نیکول لافکو، جاستین پرنت و کیت بی.بروت، 2014)

رابطه بین ساختار خانواده و تغییرات در رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی: به نظر می رسد که بزرگ شدن با والدین مطلقه تأثیری پایدار بر رفتار فرد دارد و می تواند منجر به افزایش رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی شود. نتایج نشان می دهد که صرفاً بعد همسالان به طور قابل توجهی به تغییرات رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی مربوط می شود. ظاهراً افزایش تعداد دوستان منحرف منجر به افزایش رفتار مشکل برونی سازی حتی در مراحل بعدی زندگی می شود. علاوه بر این، در تجزیه و تحلیل های اضافی (ذکر نشده)، هنگام افزایش تعداد دوستان منحرف، تأثیر ساختار خانواده به طور قابل توجهی کاهش یافت. از این رو، انباشت معایب بزرگ شدن با والدین مطلقه، با افزایش انحراف در گروههای دوستی تا حدی توضیح داده شده است. متغیرهای کنترل نشان می دهد که رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی احتمالاً برای زنان در در سنین بالاتر کاهش می یابد. سطح تحصیلات به سختی قابل توجه بود، به این معنی که افزایش پیشرفت تحصیلی احتمال افزایش رفتار مشکل برونی سازی را اندکی کاهش می دهد. نتیجه بررسی و مقایسه خانواده سالم در مقابل آنهایی که والدین مطلقه دارند اثرات متقابل سه بعد متمایز در میان پاسخ دهندگانی که قبل از 12.5 سالگی طلاق والدین را تجربه کرده اند نشان می دهد.

احساسات ابراز شده مادر، بدرفتاری، و جدایی/طلاق: هم بدرفتاری و هم جدایی/طلاق عوامل آسیب‌پذیری هستند و ارتباط بین ابراز احساسات انتقادی و رفتار بیرونی‌سازی کودکان را تشدید می‌کنند. این یافته با مطالعات قبلی مطابقت دارد که بدرفتاری یک عامل خطر مستقیم و قوی برای اختلالات رفتاری کودکان است(چیچتی و روگوش، 1997؛ چیچتی و ولنتینو، 2006). سطوح بالاترابراز احساسات انتقادی مادر با افزایش رفتار بیرونی کودکان مرتبط است، به ویژه زمانی که مادران طلاق گرفته باشند. با این حال، در خانواده‌هایی که مادران طلاق نمی‌گرفتند، ارتباط بین ابراز احساسات انتقادی و رفتار بیرونی‌سازی معنی‌دار نبود.

سطوح استرس مادر، انتقاد، و رفتار مستبدانه والدین، ممکن است به رفتار بیرونی کودکان کمک کند.کودکانی که مادرانشان از آنها انتقاد می‌کردند و یا از هم طلاق می‌گرفتند، به ویژه در مقابل رفتارهای بیرونی آسیب‌پذیر بودند. بنابراین، افزایشابراز احساسات انتقادی در زمینه جدایی یا طلاق ممکن است یک عامل خطر ویژه برای رفتار بیرونی کودکان باشد. این امکان وجود دارد که فرزندان مادران جدا شده، مطلقه یا بیوه به دلیل خطرات دوگانه، به شدت تحت تأثیرابراز احساسات انتقادی قرار گیرند: خانواده‌های آن‌ها تغییر یا فقدان منفی را تجربه کرده‌اند، و کودکان والدین دومی ندارند که در برابر بیان انتقاد در محیط خانواده حائل شوند. این یافته ها اهمیت در نظر گرفتن ویژگی های بافت خانواده را هنگام ارزیابی روابط بین عوامل خطر و پیامدهای کودک نشان می دهد. به طور کلی، قدرت ارتباط بینابراز احساسات انتقادی و رفتار بیرونی‌سازی بالای کودکان ممکن است با توجه به وجود عوامل آسیب‌پذیری خاص در بافت خانواده متفاوت باشد. هنگامی که بدرفتاری در خانواده رخ می دهد، با این یافته مشخص می شود که اکثر مرتکبین والدین بیولوژیکی کودکان بودند و با حضورابراز احساسات انتقادی افزیایش بیشتری یافته است. کودکان ممکن است با محیط خانوادگی که منابع مثبت والدین کم و برای رشد سازگارانه آنها مضر است رو به رو شوند. یافته‌های مطالعه حاضر حاکی از نیاز به در نظر گرفتن خطرات انباشته در خانواده‌های پرخطر و دارای محرومیت اقتصادی هنگام ارزیابی سازگاری رفتاری کودکان و طراحی مداخله، پیشگیری یا تلاش‌های سیاستی برای بهبود عملکرد خانواده است(آنجلا نارایان، دانته چیچتی، فرد ای. روگوش، شری ال.توه، 2015)

بعد فردی

خود کنترلی: مطالعات قبلی نشان داده اند که ویژگی های فردی یا شخصی خاص با سطوح رفتار مشکل برونی سازی همبستگی دارند. یکی از این ویژگی ها، عدم کنترل خود است. خودکنترلی یک ویژگی هدایت کننده رفتار است که در اوایل زندگی شکل می گیرد. تئوری خودکنترلی گوتفردسون و هیرشی (1994) بیان می‌کند که کسانی که خودکنترلی پایینی دارند به دنبال ارضای فوری هستند و توانایی کمتری برای مقاومت در برابر وسوسه پاداش‌های فوری که عموماً از جنایت به دست می‌آیند، دارند. بر این اساس، مطالعات نشان داده است که افرادی که شخصیت تکانشی و ریسک جوی بیشتری دارند و در نتیجه خودکنترلی پایینی دارند، احتمال بیشتری دارد که رفتار مشکل برونی سازی را نشان دهند.

تجربه طلاق والدین را می توان به عنوان یک موقعیت تهدیدآمیز و چالش درک کرد، زیرا طبق مدل غیبت والدین، والدین مطلقه معمولا زمان و منابع کمتری برای مراقبت از فرزندان خود در مقایسه با خانواده های سالم دارند. مقابله مکانیسمی است که برای غلبه یا به حداقل رساندن تأثیر تهدید یا چالش درک شده استفاده می شود و مربوط به خودکنترلی است. کودکانی که خودکنترلی پایینی دارند نسبت به کودکانی که خودکنترلی بیشتری دارند بیشتر جذب رفتارهای پرخطر می شوند و احتمالاً به راهنمایی بیشتری نیاز دارند. بنابراین، آنهایی که خودکنترلی پایینی دارند ممکن است بیشتر به دلیل عواقب طلاق آسیب ببینند.

قابل توجه است که خودکنترلی در پیش بینی هر یک از مشکلات درونی و برونی سازی بیش از منبع کنترل وزن دارد. این ممکن است به این دلیل باشد که توانایی کودکان و نوجوانان در کنترل تکانه‌ها، احساسات، افکار و رفتارها ممکن است بصورت مستقیم ‌تر با سلامت روان آنها مرتبط باشد تا ارزیابی آنها از اینکه آیا رفتارهای خودشان ممکن است بر نتایج آنها تأثیر بگذارد یا نه. با این حال، می تواند اطلاعاتی در مورد خود مدیریتی ارائه دهد. در بین مشکلات برونی سازی، قابل ذکر است که مشکلات توجه بیشتر توسط متغیرهای مستقل و سپس بیش فعالی- تکانشگری تبیین می شود، اگرچه مشهود است که مشکلات برونی سازی نسبت به متغیرهای درونی سازی رابطه قوی تری با متغیرهای کنترل دارد. این موضوع با اهمیتی که به نقش منبع کنترل و خودکنترلی در ادبیات مربوط به مشکلات بیرونی داده شده است سازگار است. کسانی که سطح پایینی از خودکنترلی دارند، رفتار مشکل برونی سازی بیشتری در بزرگسالی نشان می دهند و این رابطه برای کسانی که طلاق والدین را در جوانی تجربه کرده اند قوی تر است(جرومی فلورس، آلهاندرا کاکو-آریزار، کریستین رامیرز، جیلائلا آرانسیو و جان پابلو کفره؛ 2020)

با توجه به بعد فردی، نتایج ما نشان می دهد که رابطه بین خودکنترلی و تغییرات در رفتار مشکل برونی سازی بین آنهایی که با والدین مطلقه بزرگ می شوند و آنهایی که در یک خانواده سالم هستند متفاوت است. به این معنی که رابطه بین خودکنترلی و تغییرات در رفتار مشکل برونی سازی برای کسانی که طلاق والدین را تجربه کرده‌اند کمتر منفی و در نهایت مثبت می‌شود. کسانی که موقعیت آسیب پذیرتری (یعنی طلاق والدین) را از سنین پایین (کمتر از 12 سال) تجربه کردند، از داشتن سطح بالایی از خودکنترلی در تعدیل تغییرات در رفتار مشکل برونی سازی طی یک دوره یک ساله در بزرگسالی سود کمتری بردند. در مقایسه با همسالان خود که در خانواده ای سالم بزرگ شده اند.

بعد همسالان

دوستان منحرف: بر اساس نظریه کنترل اجتماعی درجه بندی شده سنی، رفتار تا حدی توسط تأثیرات بافت اجتماعی خارج از خانواده تعیین می شود. این نظریه بخشی از دیدگاه توسعه پویا است که بیان می کند که دوستان و شرکا در طول زندگی بسیار تأثیرگذار هستند. نقش دوستان نیز می تواند هنگام بزرگ شدن در خانه ای از هم پاشیده از اهمیت بالاتری برخوردار باشد. با پیروی از مدل غیبت والدین، حمایت و کنترل کمتری از سوی والدین مطلقه وجود خواهد داشت. این عدم حمایت ممکن است توسط همسالان جبران شود. با این حال، هنگامی که این مورد توسط همسالان منحرف پر می شود، افزایش رفتار مشکل برونی سازی قابل انتظار است، زیرا تعداد دوستان منحرف در شبکه اجتماعی یک فرد پیش بینی کننده قوی و ثابت خشونت و پرخاشگری است.

ارتباط با همسالان بزهکار اغلب قبل از شروع اعمال بزهکارانه است. همسالان بزهکار می توانند به عنوان الگوهای بزهکاری عمل کنند، ارزش های انحرافی را منتقل کنند و به درونی سازی آنها منجر شوند. وقتی صحبت از تأثیرات همسالان منحرف می شود، فرآیندهای کنترل اجتماعی درون خانواده نیز مهم است. قرار گرفتن در معرض همسالان منحرف یک عامل خطر برای سیگار کشیدن، سوء مصرف الکل و استفاده از مواد غیرقانونی است که همگی از جنبه های رفتار مشکل برونی سازی هستند و این رابطه بر اساس ساختار خانواده متفاوت است (الیت 2005).

برخی از تحقیقات قبلی نشان می دهد که میزان مضر بودن داشتن دوستان منحرف برای افرادی که با والدین مطلقه بزرگ می شوند به نوع رفتار مشکل برونی سازی مورد مطالعه بستگی دارد. با این حال، از آنجایی که انواع مختلف رفتارهای مشکل ساز گرایش به همبستگی دارند، انباشته شدن اثرات منفی ممکن است در کسانی که طلاق والدین را تجربه کرده اند، انتظار رود. بنابراین، کسانی که دوستان منحرف بیشتری دارند ممکن است بیشتر در معرض خطر ابتلا به رفتار مشکل برونی سازی باشند و برای کسانی که طلاق والدین را تجربه کرده‌اند مضرتر از کسانی باشد که این را تجربه نکرده‌اند.

سن

آنهایی که در سن کمتر از 12 سال طلاق را تجربه کردند، در مقایسه با کسانی که در یک خانواده سالم بزرگ شده اند، در بزرگسالی سطوح بالاتری از رفتار مشکل برونی سازی را نشان می دهند. در میان کسانی که طلاق والدین را در سن 12 سالگی یا بالاتر تجربه کردند، سطح رفتار مشکل برونی سازی تفاوت قابل توجهی با کسانی که در یک خانواده سالم بزرگ شده بودند نداشت. این یافته ها نشان می دهد که فرزندان کوچکتر بیشتر تحت تأثیر طلاق والدین قرار می گیرند. در واقع، مطالعات قبلی نشان می دهد که کودکان خردسال ممکن است خود را به خاطر از هم پاشیدگی خانواده سرزنش کنند یا ترس از رها شدن کامل پیدا کنند. علاوه بر این، کودکان خردسال نسبت به کودکان بزرگتر از حمایت اجتماعی کمتری برخوردارند.

طبق این تحقیق، طلاق والدین در دوران نوجوانی خطر ابتلا به مشکلات عاطفی و رفتاری را در نوجوانان افزایش میدهد و این تأثیر نیز برای بیشتر از چهار سال افزایش خواهد یافت. این یافته ها با مطالعات قبلی مطابقت دارد که نوجوانان را به طور خاص در برابر رویدادهای استرس زا مانند طلاق والدین به دلیل تغییرات فیزیکی، ذهنی، عاطفی و اجتماعی زیاد در طول این مرحله رشدی که پایه و اساس الگوهای سلامت آینده را می‌سازد، آسیب‌پذیر تشخیص داده‌اند. لازم به ذکر است که به ویژه نوجوانانی که طلاق والدین را در سنین بسیار پایین (قبل از سن 10 تا 12 سالگی) تجربه کرده اند، اغلب در معرض اثرات اجتماعی و اقتصادی طلاق مانند زندگی در یک خانه کوچکتر، در یک محله ناامن و حضور در مدرسه ای با عملکرد تحصیلی پایین تر در طول یک دوره زمانی قابل توجه هستند.

این شرایط زندگی ممکن است منجر به خطرات بالاتری مانند مصرف مواد، مشکلات عاطفی و رفتاری، پیشرفت تحصیلی ضعیف‌تر و بزهکاری در مقایسه با نوجوانانی شود که وضعیت پس از طلاق را در مراحل بعدی تجربه کرده‌اند و ممکن است منجر به افزایش شدید مشکلات عاطفی و رفتاری شود. علاوه بر این، افزایش مشکلات رفتاری عاطفی مانند مصرف مواد و مشکلات مدرسه در طول زمان که در این مطالعه یافت می‌شود ممکن است با مدت زمان قرار گرفتن در معرض شرایط بدتر زندگی (با نیازهای زندگی روزمره برآورده نشده) پس از طلاق والدین، یعنی افزایش سن نوجوان توضیح داده شود و سایر مشکلات احتمالی که به خوبی با وضعیت اجتماعی-اقتصادی پایین کمتر و افزایش سن مرتبط هستند. مطالعات اخیر نشان داده است که نوجوانی زمان بازسازی بنیادی مغز است. انعطاف پذیری افزایش یافته آن، نوجوانان را در برابر عوامل محیطی مانند طلاق والدین، که می تواند اثرات عمده و ماندگاری بر مدارهای قشر مغز و در نتیجه بر پاسخ های رفتاری طولانی مدت داشته باشد آسیب پذیرتر می کند. مطالعه ما در یک نمونه بزرگ تأیید می کند که طلاق والدین در دوران نوجوانی در واقع اثرات بلندمدت قابل توجهی بر سلامت روان افراد دارد(جین.ام تالاس، مارلو.ال.ای دی کرون، جاشوا آلمانسا، سایمن.ای رجنولد، 2021).

 

جنسیت

نتایج تحقیقات همچنین نشان می دهد که سن و جنسیت به طور قابل توجهی با رفتار مشکل برونی سازی مرتبط است. مطابق با تحقیقات قبلی، ما رفتار مشکل برونی سازی کمتری را در میان زنان و پاسخ دهندگان مسن تر پیدا کردیم. از نگاه کلی به نظر می رسد که بسیاری از پیامدهای طلاق والدین برای فرزندان را می توان یافت، اما این تفاوت ها بین پسران و دختران همیشه به طور صریح مورد مطالعه قرار نمی گیرد.

پس از طلاق، پسران و دختران  با پسران و دختران خانواده سالم از نظر مشکلات درونی تفاوت ناچیزی دارند. تنها تفاوت قابل توجه در نتیجه، سلامت جسمانی نسبتا خوب پسران است. در رابطه با موضوع روابط چند تفاوت قابل توجه وجود دارد. پسران جوان از والدین مطلقه در مقایسه با خانواده های سالم، تجربه رابطه و شریک جنسی بیشتری دارند. در مقايسه با دختران جوان پس از طلاق، پسران تجربه كمتري در زندگي مشترك، در جدايي و نيز پيشروي در مسير تشكيل خانواده دارند. بین گروهها از نظر بیکاری یا مشکلات مربوط به تحصیل یا کار تفاوت معناداری وجود ندارد. پسران پس از طلاق عادات پرخطر بیشتری نسبت به پسران خانواده های سالم و دختران نشان می دهند. نرخ بزهکاری پسران بیشتر از دختران است، اما این فقط در مورد پسران پس از طلاق صدق نمی کند.

در رابطه با مشکلات رفتاری برون سازی شده، مهم ترین اثر این است که پسران در مقایسه با پسران و دختران خانواده های سالم ، عادت های پرخطرتری از خود نشان می دهند. پسران خانواده های مطلقه یا سالم نسبت به دختران نرخ بزهکاری بالاتری دارند. میزان بزهکاری پسرانی که از خانواده های مطلقه و پسرانی که از خانواده های سالم می آیند تفاوت معنی داری ندارد. مشکلات رفتاری درون‌سازی شده پسران پس از طلاق در مقایسه با موضوع مشابه پسران یا دختران خانواده سالم تفاوتی ندارد. با این حال، پسرها عمدتاً از نظر جسمی احساسی بهتر از دختران دارند.

چگونه می توانیم این نتایج را در چارچوب ادبیات تحقیق قرار دهیم و این نتایج در عمل چه توصیه هایی را برای ما به ارمغان می آورد؟ به هر حال یکی از نتایج مهم این تحقیق این است که طلاق، بیشتر با مشکلات بیرونی پسران به ویژه در مورد عادات پرخطر مرتبط است. این نتایج تا حدی با تحقیقات فورستنبرگ و کایرنن (2001) مطابقت دارد، که به این نتیجه رسیدند که جوانان خانواده های مطلقه عادت های پرخطر را بیشتر نشان می دهند. تحقیقات دیگر (هترینگتون، 1999) نیز روشن می کند که عادات پرخطر بیشتر در میان جوانان خانواده های مطلقه رخ می دهد. اینکه پسرها نسبت به دختران کمتر قادر به بیان احساسات خود هستند و همچنین اینکه در مواقع استرس پسرها توانایی کمتری برای درخواست کمک دارند، منجر به مشکلات درونی بیشتر نمی شود. پسران جوان ممکن است زودتر شروع به قرار ملاقات کنند، اما نه برای ایجاد یک خانواده پایدار.

تیبر (1996، 2001) تعجب می کند که چگونه می توان توضیح داد که، به طور کلی، به نظر می رسد پسران کمی کمتر از دختران با طلاق والدین کنار می آیند. از نظر او، والدین پس از طلاق، انضباط کمتری را بر پسران تحمیل می کنند و آنها را کمتر از دختران گرامی می دارند. پسران در مقایسه با دختران کمی بیشتر توسط پدر بزرگ می شوند. اگر پس از طلاق، پدر کمتر درگیر تربیت شود، پسر منبع مهمی از نظم و قدردانی را از دست می دهد. اگر پدران در دوران ازدواج بیشتر درگیر تربیت فرزندان باشند، به احتمال زیاد این وضعیت پس از طلاق نیز ادامه می یابد (کلمین وگرف 2000). اگر پدران در «خانواده‌های قبل از طلاق» مراقبت بیشتری داشته باشند، وضعیت حین طلاق و پس از آن به‌ویژه برای پسران بهبود می‌یابد. پدر می‌تواند (به) نظم و انضباط، همراه با رویکردی خونگرم (دویندام و ورووم 2001) عمل کند. با این حال، توصیه می شود که پدران را تشویق کنیم تا مراقبت بیشتری ارائه دهند(ای. پی. اسپروت و وی. پی. جی. دویندام، 2010).

یافته‌های ما همچنین نشان داد که اثرات طلاق والدین بر مشکلات عاطفی طی دو سال پس از وقوع طلاق والدین برای دختران بیشتر از پسران، بود، اما بر اساس جنسیت برای مشکلات رفتاری تفاوتی نداشت. این یافته مطابق با تحقیقات قبلی است که به طور مداوم نشان می دهد که مردان پس از طلاق والدین، مشکلات درونی کمتری نسبت به زنان نشان می دهند. تفاوت‌های جنسیتی که در مطالعه ما یافت شد نشان می‌دهد که اثرات طلاق والدین ممکن است به روشی بسیار متفاوت در دختران و پسران قابل مشاهده باشد که باید در توسعه و ارائه حمایت‌های روانی و برنامه‌های درمانی مورد توجه قرار گیرد. پسران و دختران در طول زمان مشکل درونی سازی متفاوتی داشتند و مردان مشکلات درونی سازی کمتری را تجربه می کردند. با این حال، طلاق والدین برای مردان تأثیر متفاوتی نسبت به زنان برای مشکلات بیرونی نداشت(جین.ام تالاس، مارلو.ال.ای دی کرون، جاشوا آلمانسا، سایمن.ای رجنولد، 2021).

تاثیر طلاق بر پسران در مقایسه با دختران: در این بخش ما به ویژه به تأثیرات طلاق بر پسران علاقه مندیم. بنابراین ما این گروه را نه تنها با پسران خانواده های سالم مقایسه می کنیم، بلکه با دختران خانواده های سالم و مطلقه نیز مقایسه می کنیم. به خوبی مشخص شده است که هم پسران و هم دخترانی که از خانواده های مطلقه آمده اند، به خوبی سایر جوانان عمل نمی کنند. بسیاری از مطالعات بر روی مشکلات خاص درونی و/یا برون‌سازی شده متمرکز هستند. به عنوان مثال، علائم افسردگی، مشکلات عاطفی، استرس روانی، عزت نفس پایین، شکایات جسمانی و احساس منفی بهزیستی به عنوان مشکلات درونی دیده می شوند. مشکلات بیرونی مانند رفتار غیرعادی، رفتار بزهکارانه، عادات پرخطر، رفتار ضد اجتماعی و رفتار پرخاشگرانه.

مشکلات بیرونی اغلب به پسران و مشکلات درونی به دختران نسبت داده می شود. در طول رویدادهای استرس زا، پسرها تمایل دارند که “دردسر ساز شوند”. با این حال تحقیقات تجربی نشان می‌دهد که طلاق تنها مشکلات بیرونی پسران را تشدید نمی‌کند. طلاق والدین با مشکلات بیرونی و درونی‌تر پسران مرتبط است. هترینگتون (1999) خاطرنشان می کند که پسران و همچنین دختران خانواده های طلاق گرفته، رفتار «برون ریزی» بیشتری نسبت به جوانان خانواده های سالم نشان می دهند. به گفته هترینگتون، «مسئله بیرونی شده» ممکن است به جنسیت مرتبط باشد: در این صورت پسرها رفتار پرخاشگرانه یا بزهکارانه بیشتری از خود نشان می دهند و دختران به طور زودرس از نظر جنسی فعال و مادران ناخواسته هستند.

پسرها به وضوح اثرات منفی بیشتری نسبت به دختران در هنگام وجود دعواهای جدی والدین نشان می دهند. آنها نسبت به رویدادهای استرس زا در (اوایل) کودکی واکنش منفی بیشتری نشان می دهند. همچنین برای مدت طولانی تری نسبت به دختران نامتعادل هستند. این همچنین در مورد استرس ناشی از مشکلات زناشویی و طلاق صدق می کند. به گفته هترینگتون و کلی (2002)، والدین در حضور پسران بیشتر و طولانی تر از حضور دختران دعوا می کنند. علاوه بر این، این یک واقعیت است که احتمال به تعویق انداختن طلاق والدین پسر نسبت به والدین دارای فرزند دختر بیشتر است. شانس طلاق برای والدین دارای پسر حتی 9 درصد کمتر از والدین دارای دختر است. این ممکن است به دو دلیل ایجاد شده باشد: یا پدران بیشتر درگیر پسران خود هستند و به آنها وابسته هستند یا مادران از فکر بزرگ کردن پسران خود به تنهایی می ترسند. هترینگتون و کلی (2002) نیز گزارش می دهند که پسرها نسبت به دختران کمتر قادر به بیان احساسات خود در قالب کلمات هستند و در مواقع استرس زا کمتر قادر به درخواست کمک هستند. به همین دلیل، پسرها معمولاً در مقایسه با دختران، فاقد عوامل محافظتی هستند.

محققانی مانند آماتو (2000) و هترینگتون و کلی (2002) به این نتیجه رسیدند که به ویژه برای پسران جوان، عواقب طلاق والدین به طور متوسط ​​کمی شدیدتر از دختران جوان است. طبق گفته سان (2001)، با این حال، نوجوانان پسر به اندازه نوجوانان دختر شانس مساوی تحت تأثیر طلاق والدین دارند. نتیجه گیری به شرح زیر است: «طلاق والدین برای پسران جوان سخت تر از دختران جوان است، اما وقتی دختران به بلوغ می رسند، مشکلات بین مادران و دختران مجرد به گونه ای تشدید می شود که با تعارضات بین مادر و پسر مطابقت دارند».

تطابق جنسیت والدین-کودک بعد از طلاق: تأمل بیشتری در مورد این سوال لازم است که آیا پسرها وقتی با پدران خود بزرگ می شوند و دختران با مادرانشان، وضعیت بهتری دارند یا خیر (حضانت همجنس). هترینگتون و استنلی هیگن (1997) اشاره می کنند که در گذشته، مشخص شد که به نظر می رسد کودکان تحت سرپرستی والدین همجنس بهتر عمل می کنند. مطالعات جدیدتر در مورد این یافته ها تردید ایجاد کرده است. باوزرمن (2002) در فراتحلیل خود به این نتیجه می رسد که برای رفاه بچه ها فرقی نمی کند که با مادرشان زندگی کنند یا پدرشان. باید در نظر داشت که در تحقیق در مورد تفاوت‌های بین کودکانی که با مادر یا پدر خود زندگی می‌کنند، مقایسه به دلیل عوامل مداخله‌گر مختلف دشوار است. خانواده های مادری دارای وسعت مالی کمتری هستند، فرزندان بزرگتر بیشتر از فرزندان کوچکتر با پدران خود زندگی می کنند و مادران  نسبت به پدران  بیشتر از طریق تلفن و کتبی تماس دارند(ای. پی. اسپروت و وی. پی. جی. دویندام، 2010).

در پاسخ به این سوال که آیا تطابق جنسیت والدین-کودک بر سازگاری روانی کودک پس از طلاق تأثیر می‌گذارد یا خیر؟ باید بگوییم جنسیت تأثیر مهمی در تعاملات والدین-کودک دارد. قبل از اینکه دادگاه ها حضانت مادر را بیشتر از حضانت پدری اعطا می کردند، دادگاه ها اغلب حضانت فرزندان پسر را به پدرانشان می دادند. این ممکن است به این دلیل باشد که پیشینه اغلب نشان می‌دهد که پدران در مقایسه با کودکان دختر زمان بیشتری را با فرزندان پسر می‌گذرانند و با آنها احساس راحتی بیشتری می‌کنند. بعلاوه، طرفداران بحث تطابق جنسیت ادعا می‌کنند که تطابق جنسیتی والد-کودک، کودکان را در معرض مثالی از «چگونه مرد یا زن شوند» قرار می‌دهد و آنهایی که با والدین جنس مخالف زندگی می‌کنند فرصت کمتری برای همذات پنداری با والدین یکسان دارند.

اگرچه روند افزایشی به سمت حضانت مشترک والدین وجود دارد، اما حضانت انحصاری مادر رایج ترین حضانت در ایالات متحده است (کنسین، میر، براون و کوک 2014) که ممکن است بازتاب دهنده دیدگاه فرهنگی اصلی آمریکا باشد که مادران مراقب اصلی کودکان هستند و باید پس از طلاق در این نقش باقی بمانند.

داده های قبلی پیشنهاد کرده است که کودکان ممکن است در خانه والدین با جنس مشابه بهتر با زندگی سازگار شوند تا با زندگی در خانه والدین با جنس مخالف. بوث و آماتو پیشنهاد کردند که روابط والد-فرزندی هم جنس در مقایسه با جنس مخالف، کمتر تحت تأثیر بدتر شدن کیفیت زناشویی و طلاق والدین قرار می گیرد. چند مطالعه رایج وجود دارد که برای حمایت از این ادعا استفاده می‌شود که کودکان خردسالی که توسط والدین هم‌جنس بزرگ شده‌اند، سازگاری بهتری دارند. محققان مشاهده کردند که دخترانی که حضانتشان بر عهده پدر است در مقایسه با دخترانی که با مادر زندگی را ادامه میدهند، بیشتر احتمال دارد اضطراب جدایی را ابراز کنند. تجزیه و تحلیل‌های بیشتر نشان داد که وقتی بعد از طلاق بین فرزند و والدین تطابق وجود داشت، رشد اجتماعی شایسته‌تری از خود نشان دادند (مثلاً بالغ‌تر، از نظر عزت‌نفس بالاتر، همکاری بیشتری داشتند). این نتایج برگرفته از پروژه تحقیقاتی حضانت تگزاس، «سنت یکسان جنسیتی» یا «فرضیه یکسان جنسیتی» بود. این پیش‌فرض تصریح می‌کرد که دختران هنگام بزرگ شدن با مادرشان پیامدهای روانی و اجتماعی بهتری دارند و پسران هنگام بزرگ شدن با پدرشان پیامدهای روانی- اجتماعی و اجتماعی بهتری دارند.(پایک 2000)

دخترانی که با مادرشان زندگی می‌کردند در مقایسه با دخترانی که با پدرشان زندگی می‌کردند، نتایج تحصیلی بهتری داشتند. نمرات کلی بهتری داشتند، تلاش بیشتری برای انجام تکالیف مدرسه خود انجام می دادند و سازگارتر بودند. علاوه بر این به طور قابل توجهی از نحوه سکونت خود راضی تر بودند. به همین ترتیب دختران تحت حضانت مادر و پسران تحت حضانت پدر مشکلات رفتاری کمتری داشتند، کمتر پرخاشگر بودند، عزت نفس بالاتری داشتند و بیشتر توسط همسالان همجنس پذیرفته می شدند. پیشینه تحقیق نشان می دهد که دختران و پسران ممکن است واکنش متفاوتی به طلاق نشان دهند. بنابراین، این امکان وجود دارد که از جنسیت والدینی که با آنها زندگی می کنند به روش های متفاوتی تحت تأثیر قرار گیرند.

نتایج نشان می‌دهد که در حالی که برای کودکانی که با والدین همجنس خود زندگی می‌کنند مزایایی وجود دارد، اما در زمان‌های دیگر چنین فایده‌ای وجود ندارد. در این مطالعه، پسران مقیم با مادر نسبت به پسران در خانه های پدری در حوزه تحصیلی، ورزشی و بدنی امتیاز بیشتری نسبت به پسران مقیم با پدر و دختران ساکن با مادر کسب کردند. علاوه بر این، دختران مقیم مادر در خواندن و املا نمره بالاتری نسبت به دختران و پسران ساکن با پدرکسب کردند. همچنین پسران مقیم مادر در املا نمره بالاتری نسبت به پسران و دختران مقیم با پدرکسب کردند. با این حال، هیچ تفاوتی بین گروه‌ها در حوزه‌های اجتماعی، حوزه‌های رفتاری، عزت ‌نفس جهانی، مسئولیت‌های خانگی و مهارت‌های زندگی، یا سطح حمایت درک‌شده کودکان از سوی افراد مهم مشاهده نشد. بنابراین، نتایج این مطالعه متفاوت بود، زیرا آنها نشان دادند که در حالی که زندگی با والد همجنس اغلب منفعت دارد، شرایطی نیز وجود دارد که به نظر می رسد هیچ سود یا ضرری وجود ندارد.

ادبیات قبلی نشان می‌دهد که فرزندان والدین مطلقه که زمان بیشتری را با والدین هم‌جنس می‌گذرانند، ممکن است سازگاری روان‌شناختی بهتری نسبت به کودکانی که بیشتر وقت خود را با والدین جنس مخالف می‌گذرانند، نشان دهند. برای مثال دخترانی که با مادران خود زندگی می کردند در مقایسه با دخترانی که با پدر خود زندگی می کردند، تا حدودی نمرات بالاتر و سازگاری روانی بهتری داشتند. به همین ترتیب دخترانی که حضانتشان با مادر است و پسران حضانت پدر نسبت به کودکانی که با والدین جنس مخالف زندگی می کنند، شایستگی اجتماعی، بلوغ، همکاری و عزت نفس بیشتری دارند.

با این حال، یافته‌های مذکور همچنین نشان داده‌اند که زندگی با والدین هم جنس برای کودکان نه سودمند است و نه مضر، بنابراین استدلال‌های متضاد در تحقیقات برجسته می‌شود. به عنوان مثال، پایک  نشان داد که در حالی که زندگی با والدین هم جنس دارای مزایایی است (مثلاً، دخترانی که با مادرشان زندگی می کنند از دختران و پسرانی که با پدرشان زندگی می کنند در املا و خواندن بهتر عمل می کنند)، همچنین به نظر می رسد که هیچ مزیتی وجود ندارد(به عنوان مثال، عدم تفاوت بین گروه ها در عزت نفس و شایستگی). چنین یافته‌هایی نشان می‌دهند که ممکن است لزوماً برای فرزندان مفید نباشد که توسط والدین مجردی از همان جنس بزرگ شوند. در واقع، در مروری بر پیشینه تحقیق،در بررسی تأثیر جنسیت والدین بر رشد فرزندان در ترتیبات مختلف خانوادگی بیبلرز و استیسی (2010) به این نتیجه رسیدند، این باور که جنسیت والدین برای رفاه کودک مهم است در تحقیق موجود بی نتیجه است.

به طور مشابه، پاول و داونی (1997) با استفاده از سه مجموعه داده ملی، اثرات تطابق جنسیت والدین-کودک را بر روی طیف وسیعی از متغیرهای اجتماعی-اقتصادی، تحصیلی و شخصیتی بررسی کردند. نویسندگان هیچ مزیت قابل توجهی از تطابق جنسیت والد-کودک بر روی هیچ یک از پیامدهای مورد مطالعه (مثلاً خودپنداره، رابطه با والدین، ترک تحصیل، مصرف الکل و غیره) مشاهده نکردند و نتیجه گرفتند که عملاً هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهد تطابق جنسیت والدین-کودک به نفع کودکان است.

نتایج نشان می‌دهد که سازگاری تحت تأثیر این قرار نمی‌گیرد که آیا کودکان زمان بیشتری را با والدین هم‌جنس، والد جنس مخالف سپری می‌کنند یا زمان خود را به طور مساوی بین هر دو تقسیم می‌کنند. بنابراین، این یافته‌ها نشان می‌دهد که پدران و مادران به طور نسبی در تربیت فرزندان، صرف نظر از تطابق جنسیت والدین-کودک، توانایی دارند. با توجه به تغییر محاکم به سمت توزیع عادلانه تقسیم زمانی بین مادران و پدران، این احتمال وجود دارد که فرزندان بدون توجه به جنسیت آن والدین، از زندگی با والدین خود سود ببرند. ارزیابی بیشتر سازگاری روانشناختی کودکان در خانواده هایی که درگیر دعوا هستند باید علاوه بر جنسیت، متغیرهایی را نیز در نظر بگیرد. یکی از یافته‌های قوی‌تر در پیشینه تحقیق این است که کیفیت و نه کمیت تماس والدین-کودک است که بیشتر با سازگاری کودک پس از طلاق مرتبط است. همچنین، ممکن است ویژگی های والدین تأثیر بیشتری بر سازگاری کودک نسبت به میزان تماس داشته باشد(جان فاست، کلارا کو، آنیتا الکساندرا و سوزان اف. گرینهات، 2017)

دیدگاه محیط-ژن: آسیب پذیری-استرس یا حساسیت افتراقی

ثابت شده است که اثرات طلاق بر رشد رفتاری کودکان در مطالعات مختلف بسیار متفاوت است، و امروزه اکثر محققان رشد و خانواده ناهمگونی زیاد در اثرات طلاق را حس می کنند. بنابراین، این تحقیق به دنبال تعیین این بود که آیا ژن‌های دوپامینرژیک با رفتار بیرونی‌سازی و یا تأثیرات محیطی متنوع (گیرنده‌های دوپامین D2 و D4، کاتکول-O-متیل ترانسفراز) ممکن است اثرات طلاق را بر مشکلات بیرونی‌سازی که (خود نوجوانان گزارش می‌دهند) تعدیل کند. و اگر چنین است، آیا شواهدی از تعامل ژن-محیط وجود دارد که با مدل‌های آسیب پذیری-استرس یا حساسیت متفاوت عملکرد محیطی سازگار باشد. داده‌های بررسی زندگی فردی نوجوانان شواهدی از برهم‌کنش G-E نشان داد که منعکس‌کننده آسیب پذیری-استرس است. جالب است که برخی شواهد به «حساسیت برتر» اشاره می‌کنند، که مزایایی است که برای افرادی که ژنوتیپ خاصی دارند، زمانی که والدینشان در کنار هم باقی می‌مانند، به دست می‌آیند، دقیقاً برعکس آسیب پذیری-استرس.

میانگین خود ارزیابی مشکلات برونی سازی پسران بیشتر از میانگین خود ارزیابی مشکلات برونی سازی دختران  بود. این تفاوت از نظر آماری معنی دار بود. نوجوانانی که طلاق والدین را تجربه کردند، مشکلات برونی سازی بیشتری داشتند. ژنوتیپ DRD4 با مشکلات بیرونی در پسران و دختران همبستگی داشت، اما اثرات متضادی مشاهده شد. پسرانی که دارای دو آلل کوتاه DRD4 بودند، مشکلات بیرونی‌سازی بیشتری داشتند در حالی که دخترانی که دو آلل کوتاه DRD4 را حمل می‌کردند، مشکلات بیرونی‌سازی کمتری داشتند(استر ندرهوف، جی بلسکی، جان اورمل و آلبرتین جی. اولدهنکل 2012)

اثرات بلند مدت

اکثر محققان بر این باورند که کودکان اعم از دختر و پسر در دو سال اول پس از طلاق با بیشترین عواقب منفی روبرو هستند. پس از آن، زندگی روزمره کم و بیش ادامه دارد. با این حال، برای برخی از کودکان، مشکلات همچنان وجود دارد و برای برخی از آنها حتی برای مدت طولانی. برای برخی از جوانان اثرات طلاق تا بزرگسالی ادامه دارد. به خصوص وقتی دختر و پسر وارد مرحله انتخاب شریک زندگی خود می شوند و خانواده خود را تشکیل می دهند، دوباره خاطرات طلاق بلند می شود. به آن اثر خواب می گویند. تحقیقات دیگر نیز به اثرات طولانی مدت اشاره می کند. کودکانی که طلاق را تجربه کرده‌اند در بزرگسالی نسبت به همسالان خود از خانواده‌های سالم، میزان بیماری بالاتری را نشان می‌دهند. تحقیقات همچنین نشان می‌دهد که پسران خانواده‌های مطلقه در مقایسه با پسران خانواده‌های سالم سیگاری‌تر هستند(فارستنبرگ و کایرنن 2001).

هم نوجوانان پسر و هم دختر خانواده های مطلقه، بیشتر سیگار می کشند و بیشتر از همسالان خود از خانواده های سالم از مواد مخدر استفاده می کنند. کودکان خانواده های جدا شده به طور قابل توجهی بیشتر از کودکان خانواده های سالم طلاق می گیرند. آنها همچنین بیشتر یک رابطه زندگی مشترک را قطع می کنند. علاوه بر این، به نظر می رسد کیفیت ازدواج آنها از کیفیت ازدواج فرزندان خانواده های سالم پایین تر است. فرزندان خانواده‌های مطلقه در سنین پایین‌تر ازدواج می‌کنند، دیدگاه‌های آزادانه‌تری در مورد ازدواج دارند، اما بیش از همه، رفتار زناشویی مشکل‌ساز نشان می‌دهند. این بدان معناست که ارتباط آنها بدتر است، آنها ترس بیشتری از شکست را تجربه می کنند و اغلب حسادت می کنند. هترینگتون ثابت می کند که اثرات مختلف، مانند عادات مخاطره آمیز و مشکلات روانی مکرر، همچنان تا بزرگسالی وجود دارد. بنابراین او به ما هشدار می دهد که تأثیرات طلاق را دست کم نگیریم.

عوامل محافظتی، تعدیل اثرات طلاق

به گفته آماتو، “عوامل محافظ مانند ضربه گیر عمل می کنند و ارتباط بین رویدادهای مربوط به طلاق و تجربه افراد از استرس را تضعیف می کنند و این که تا چه حد طلاق با چالش ها و مسائل منفی عاطفی، رفتاری یا سلامتی همراه است.” در انتخاب عوامل محافظتی و خطر، ما از مدل سه جانبه عوامل حفاظتی گرمزی (1985) استفاده کردیم که شامل (الف) ویژگی های وضعیت کودک، (ب) ویژگی های خانوادگی، و (ج) زمینه های خارج از خانواده است. ما تمرکز خود را به دو حوزه اول محدود کردیم، با توجه به اینکه چگونه تأثیرات آنها ممکن است فرزندان را از اثرات طلاق حفظ کند. ما هوش کودک را به‌عنوان یک عامل تعدیل‌کننده بالقوه در حوزه ویژگی‌های اختیاری بررسی کردیم. در حوزه ویژگی‌های خانواده، فرزندپروری مثبت را به‌عنوان یک عامل محافظ و درآمد بالاتر خانواده قبل از طلاق را به‌عنوان واسطه بالقوه بررسی کردیم.

هوش کودک اغلب به عنوان یک عامل محافظتی مهم برای کودکانی که در شرایط ناملایمات قرار می گیرند شناسایی شده است (راتر، 2006). به عنوان مثال، کودکان هاوایی در مطالعه ورنر در مورد تاب آوری، زمانی که سطح هوش بالاتری داشتند با فقر شدید مقابله کردند. به روشی مشابه، کودکان باهوش‌تر ممکن است از نظر شناختی برای مقابله با چالش‌های ناشی از طلاق والدین مجهزتر باشند. آنها ممکن است بهتر بتوانند دلیل جدایی والدینشان را درک کنند و در مورد مزایای احتمالی طلاق برای والدین و شاید خودشان استدلال کنند. اگرچه هوش به طور مکرر در تحقیقات در مورد تاب آوری کودکان مورد مطالعه قرار می گیرد، اما به ندرت به عنوان یک عامل محافظتی برای فرزندان طلاق در نظر گرفته می شود. در یک مطالعه، کاتز و گاتمن (1997) دریافتند که هوش کودکان تا حدی آنها را از اثرات منفی تعارضات زناشویی و انحلال  روابط با همسالان و پیشرفت تحصیلی محافظت می کند. در مطالعه حاضر، ما کار کاتز و گاتمن را با بررسی رابطه بین هوش کودک و سازگاری پس از طلاق، با مشاهده در یک دوره سنی طولانی تر و دیرتر (به جای دوره 3 ساله از سن 5 تا 8 سالگی) گسترش می‌دهیم.

فرزندپروری مثبت، از جمله حساس بودن و پاسخگویی به نیازهای کودک، احتمالاً از فرزندان در برابر پیامدهای منفی مرتبط با طلاق والدین محافظت می کند، زیرا احساس ثبات و امنیت کودک را در رابطه والد-کودکی افزایش می دهد و می تواند توانایی های مقابله ای کودک را در مواجهه با چالش های جدایی والدین تقویت کند. ولچیک و همکاران (2000) گزارش کردند که پذیرش کودک توسط مادر، استرس پس از طلاق را تعدیل می کند و مشکلات درونی و بیرونی کمتری را در کودکان 12-8 ساله پیش بینی می کند. با این حال، این مطالعه فاقد گروه مقایسه ای از خانواده های سالم بود و محققان قادر به مدل سازی روابط طولی بین والدین و سازگاری کودک نبودند. این محدودیت ها در مطالعه حاضر بررسی شده اند.

درآمد خانواده: بزرگسالان اگر درآمد کمتری داشته باشند در سازگاری با طلاق مشکل بیشتری دارند. با تعمیم این یافته به فرزندان طلاق، می‌توان انتظار داشت که فرزندان خانواده‌هایی با درآمد بالاتر قبل از طلاق نسبت به کودکانی که خانواده‌هایشان منابع پولی کمتری داشتند، کمتر تحت تأثیر جدایی والدین خود قرار بگیرند، زیرا کمتر احتمال دارد که استرس ناشی از مسکن، آموزش، محله ها و جوامع ضعیف را تجربه کنند.. مطالعه حاضر با آزمایش اثرات تعدیل کننده این سه عامل به این حوزه تحقیقاتی کمک می کند.

تجزیه و تحلیل تعدیل‌کننده‌های تأثیرات طلاق نشان داد که کودکان پس از جدایی والدین، اگر از خانواده‌هایی باشند که منابع مالی کمتری قبل از جدایی داشتند، به احتمال زیاد مشکلات رفتاری بیرونی نشان می‌دهند. بنابراین، به نظر می رسد داشتن درآمد بیشتر خانواده قبل از طلاق، فرزندان را از پیامدهای منفی طلاق حفظ می کند. برای کودکانی که درآمد کمتری دارند، تجربه استرس ناشی از مشکلات مالی خانواده، کمبود منابع آموزشی و اجتماعی و شاید جنایات محله‌ای، دشواری کودکان را در سازگاری با طلاق تشدید می‌کند. تعداد کمی از محققین درآمد خانواده قبل از طلاق را به عنوان یک عامل خطر خاص برای کودکان تجزیه و تحلیل کرده اند، در عوض بر از دست دادن منابع پس از طلاق تمرکز کرده اند (گادالا، 2009؛ فیشر، 2007). این یکی دیگر از کمک های انجام شده توسط مطالعه حاضر است که پیشنهاد می‌کند حامیان کودک باید کودکان خانواده‌های کم‌درآمد را برای مداخله با هدف کمک برای سازگاری با طلاق، در کانونی خاص قرار دهند.

حساسیت مادر: ما همچنین دریافتیم که حساسیت مادر قبل از طلاق، تأثیر کلی طلاق بر مشکلات بیرونی کودکان که توسط معلمان گزارش شده را کاهش می دهد. همچنین مشکلات درونی سازی کودکان مرتبط با طلاق، که توسط معلمان گزارش شده و مشکلات درونی و برونی سازی گزارش شده توسط مادران را کاهش داد. این یافته‌ها نتایج تحقیقات قبلی و مطالعه کنونی را گسترش می‌دهد که نشان می‌دهد فرزندپروری خوب پس از طلاق تأثیرات مثبتی برای فرزندان دارد و نشان می‌دهد که والدگری خوب مادران قبل از طلاق نیز سازگاری بهتر و سریع‌تری را برای کودکان پیش‌بینی می‌کند.

هوش: یکی دیگر از عوامل محافظت کننده، هوش کودکان بود. اگر بچه‌ها نمرات آی کیو بالاتری داشتند، این امر تأثیر طلاق بر مشکلات درونی‌سازی و میزان کاهش رفتارهای برونی‌سازی گزارش‌شده توسط معلمان را از بین می‌برد. تحقیقات قبلی نشان داده است که هوش،کودکان را از اثرات منفی طلاق محافظت می کند. اگرچه مطالعه حاضر نشان می دهد که هوش و حساسیت مادر نیز ممکن است برای بازداری کامل کودکان از مشکلات مرتبط با طلاق کافی نباشد، زیرا کودکان در سن 15 سالگی هنوز مشکلات رفتاری را نشان می دهند.

تجزیه و تحلیل تعدیل کننده های تأثیرات طلاق نشان داد که کودکان پس از طلاق بیشتر احتمال دارد مشکلات رفتاری نشان دهند، زیرا محیط خانه پس از طلاق کمتر حمایت کننده و محرک، مادرشان کمتر حساس و افسرده تر بود و درآمد خانوارشان کمتر بود. مطالعات دیگر همچنین نشان داده است که والدین خوب پس از طلاق اثرات مثبتی برای کودکان دارد. در مطالعه حاضر، کیفیت محیط خانه به ویژه میانجی قوی، ثابت و مستقل برای مشکلات درونی بود، که نشان می‌دهد پس از جدایی والدین، فرزندانشان احتمالاً مضطرب، گوشه‌گیر و افسرده می‌شوند، زیرا زندگی روزمره آنها آشفته‌تر می‌شود. روال روزانه آنها به حاشیه می رود، و والدین آنها حمایت عاطفی کمتر و راههای کمتری برای تحریک شناختی و اجتماعی ارائه می دهند (هترینگتون و کلی، 2002؛ پوهلمن و فیس، 1994). این یافته نشان می دهد که خود طلاق ممکن است به اندازه شرایطی که با آن همراه است برای کودکان مضر نباشد و راه احتمالی برای مداخله را پیشنهاد می کند – کمک به والدین مطلقه برای ایجاد یک محیط خانه حمایتی و محرک. این نوع مداخله امکان پذیرتر از فزایش حساسیت مادر، کاهش افسردگی مادر، یا افزایش درآمد خانوار پس از طلاق است.

یافته‌های این مطالعه نشان می‌دهد که اگرچه ویژگی‌های فردی و خانوادگی ممکن است واقعاً در اوایل زندگی کودک محافظت کننده باشد، اما اثرات طلاق ممکن است سال‌ها پس از این رویداد همچنان باقی بماند. به طور کلی، تصویری که از این تحقیق به دست می‌آید، یک ارتباط پیچیده بین طلاق، ویژگی‌های خانوادگی، خانه و مشکلات رفتاری کودکان قبل و بعد از طلاق در طول زمان است. به طور کلی، کیفیت محیط خانه پس از طلاق، راه مثبت و مشخصی برای تلاش های مداخله ای ارائه می دهد. علاوه بر این، ارتباط بین طلاق و رفتارهای مشکل‌زا ممکن است برای کودکان باهوش‌تر و فرزندان مادران حساس‌تر کمتر باشد، اما چنین کودکانی احتمالاً از برنامه‌های درمانی نیز سود می‌برند(جنیفر ویور و توماس اسکافیلد 2015).

نتیجه گیری

امروزه کودکان بیشتری با والدین مطلقه بزرگ می شوند. این دلیلی برای نگرانی است، زیرا مطالعات مکرراً تجربه طلاق والدین را در دوران کودکی و بیرونی کردن رفتار مشکل ساز (رفتار مشکل برونی سازی) مرتبط کرده اند. رفتار مشکل برونی سازی نه تنها برای فرد و خانواده آزاردهنده است، بلکه خطراتی را برای جامعه نیز به همراه دارد، مانند جرم و جنایت و هزینه های بالای مراقبت های بهداشتی (به عنوان مثال لاوپ و سمپسون، 2003). مطالعه ما به دنبال توضیح بیشتر ارتباط بین ساختار خانواده و رفتار مشکل برونی سازی بود. اگرچه رابطه بین طلاق والدین و رفتار مشکل برونی سازی به خوبی تثبیت شده است، تحقیقات در مورد اینکه آیا این یک همبستگی پایدار است یا خیر کم است. ما پرسیدیم که آیا تجربه طلاق والدین در دوران کودکی بر سطوح رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی تأثیر می گذارد یا خیر. سپس با مطالعه تغییرات در سطوح رفتار مشکل برونی سازی در طول یک دوره در بزرگسالی، بر روی این موضوع تمرکز کردیم که آیا تجربه طلاق والدین همچنان در زندگی آتی تأثیرگذار است یا خیر. ما استدلال کردیم که تجربه طلاق والدین در دوران کودکی احتمالاً به طرق مختلف بر رفتار مشکل برونی سازی تأثیر می گذارد. به طور خاص، سه بعد شناخته شده، اما متفاوت (فردی، خانوادگی و همسالان) در بین کسانی که طلاق والدین را تجربه کرده‌اند، کم یا تشدید می‌شوند.

نتایج ما نشان داد که کسانی که با والدین مطلقه بزرگ شده‌اند تمایل دارند رفتار مشکل برونی سازی بیشتری در بزرگسالی نشان دهند. حتی نشانه هایی وجود داشت که تجربه طلاق در دوران کودکی ممکن است با افزایش سطح رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی مرتبط باشد. بنابراین، تا حدی، حمایتی را برای تأثیر بلندمدت رشد در خانواده‌ای که به دلیل طلاق مختل شده بود، در میان کودکانی که قبل از 12 سالگی آن را تجربه کرده بودند، یافتیم. از آنجایی که رفتار مشکل برونی سازی پایدار در طول زندگی از نوجوانی آغاز میشود مهم است برای شروع و جلوگیری از آن در اسرع وقت اقدام کنیم. سیاست ها باید بیشتر بر افرادی که در خانواده های مطلقه رشد می کنند و به طور خاص برای کسانی که مستعد ابتلا به رفتار مشکل برونی سازی هستند، به منظور تشخیص زودهنگام و پیشگیری از ایجاد رفتار مشکل برونی سازی طولانی مدت تمرکز کنند. به نظر می‌رسد سطح خودکنترلی یک فرد و به‌ویژه، تعداد دوستان منحرف به‌طور قابل‌ توجهی رابطه بین تجربه طلاق والدین در دوران کودکی و رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی را واسطه می‌کنند.

با توجه به تغییرات در بزرگسالی، افزایش تعداد دوستان منحرف نشان دهنده افزایش سطح رفتار مشکل برونی سازی است. توضیحی برای این ممکن است در دیدگاه تعادلی که مک گلوین (2009) به آن پرداخته است، یافت شود؛ که بیان می‌کند افراد تمایل دارند سطوح رفتار مشکل برونی سازی خود را در سطح متوسط ​​مشکلات رفتاری در میان همسالان خود شکل دهند. به این ترتیب، افزایش انحراف در بین دوستان باعث می شود افراد سطح رفتار مشکل برونی سازی خود را افزایش دهند. ما همچنین دریافتیم که تعداد دوستان منحرف، واسطه رابطه بین تجربه طلاق والدین و تغییرات در سطوح رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی است. بنابراین، برای جلوگیری یا کاهش رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی، به ویژه برای کسانی که با والدین مطلقه بزرگ می شوند، راهنمایی در مورد الگوهای دوستی مهم به نظر می رسد.

اگر سطوح رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی تغییر کرد، پس رابطه خودکنترلی، طرد والدین و همسالان منحرف برای افراد مطلقه در مقابل خانواده سالم متفاوت است. در بعد فردی، داشتن سطح بالایی از خودکنترلی محافظت کمتری در برابر افزایش رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی در بین افرادی که طلاق والدین را تجربه کرده بودند، ایجاد کرد. برای بعد خانواده، طرد والدین بر تغییرات رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی تأثیر گذاشت، اگرچه طرد والدین در میان کسانی که در خانواده‌ای سالم بزرگ شده‌اند نسبت به کسانی که طلاق والدین را تجربه کرده‌اند مشکل‌سازتر بود. کودکان دارای والدین مطلقه ممکن است در دوره قبل و بعد از طلاق بیشتر از فرزندان یک خانواده سالم در معرض آسیب‌های متعدد، موقعیت‌های استرس‌زا و تأثیرات نامطلوب والدین قرار بگیرند. بزرگ شدن در چنین موقعیتی ممکن است تأثیر طرد شدن والدین و خودکنترلی را بر تغییرات رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی کاهش دهد. در بعد همسالان، افزایش دوستان منحرف حتی در یک دوره یکساله منجر به افزایش سطوح رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی شد. اگرچه عواقب داشتن دوستان منحرف برای همه مشکل‌ساز است، اما در میان کسانی که طلاق والدین را تجربه کرده‌اند، حادتر است. این ممکن است به دلبستگی کمتر به خانواده نسبت به همسالان مربوط باشد.

ما تحقیقات آتی را برای تمرکز بیشتر بر روی این یافته های جالب توصیه می کنیم. به طور کلی، سیاست گذاران باید در نظر داشته باشند که تغییرات رفتار مشکل برونی سازی در بزرگسالی به طور متفاوتی تحت تأثیر عواملی مانند خانواده، خودکنترلی و همسالان توسط کسانی که طلاق را تجربه کرده اند هست یا نه. همچنین، برای تحقیقات آتی، داشتن داده‌ها برای مدت طولانی‌تر ارزشمند خواهد بود، زیرا ما اکنون محدود به مطالعه تغییرات در دوره در بزرگسالی هستیم. داده‌های طولی برای مدت طولانی‌تر، تشخیص اینکه چگونه زندگی خانوادگی، و به‌ویژه طلاق والدین در دوران کودکی، رفتار و تغییرات رفتاری را در بزرگسالی شکل می‌دهد، امکان‌پذیر می‌سازد. علاوه بر این، در این تحقیق ما فقط می‌توانیم بر خانه‌های فرو ریخته که به عنوان خانه‌هایی که با طلاق یا جدایی مشخص می‌شوند، تمرکز کنیم. با این حال، خانواده های ناتنی ممکن است با خانواده های سالم و خانواده های تک والدی مطلقه متفاوت باشند. به طور خاص، کیفیت رابطه بین کودک و والدین تنی یا ناتنی می تواند مورد توجه قرار گیرد. پیش از این، نظریه کنترل اجتماعی به نقش پیوندهای کیفی در جلوگیری از رفتارهای بزهکارانه می پرداخت. به این ترتیب ممکن است جالب باشد که بیشتر رابطه بین رفتار مشکل برونی سازی و ساختار خانواده را آزمایش کنیم. یک سوال می تواند بر نقش کیفیت رابطه، به جای کمیت، در گرایش به رفتار مشکل برونی سازی متمرکز باشد (مک و همکاران 2007). برای انجام این کار، تحقیقات آینده باید انواع مختلفی از موقعیت‌های آسیب‌پذیر خانگی کودکان و نوجوانان را از هم جدا کند و به دنبال تعیین اینکه آیا آنها در درازمدت اثرات متفاوتی بر رفتار مشکل برونی سازی دارند یا خیر باشد. علاوه بر این، لازم به ذکر است که داده های ما به ما اجازه نمی دهد که عوامل قبل از طلاق را در نظر بگیریم. ما به خوبی می دانیم که وقتی عوامل پیش از طلاق در نظر گرفته شوند، ممکن است تأثیر طلاق کاهش یابد.

سطح مشکلات درونی و برونی سازی در دوره پس از طلاق والدین نسبت به دوره قبل از آن با اثری مداوم و فزاینده در طول دوره های بعدی در مقایسه با نوجوانانی که طلاق والدین را تجربه نکرده اند به طور قابل توجهی بالاتر بود.. نوجوانان تمایل دارند که EBP بیشتری در دوره پس از طلاق والدین ایجاد کنند، نه قبل از آن. این اثرات طولانی مدت هستند و بر نیاز به مراقبت بهتر از کودکان دارای والدین طلاق تاکید می کند. در نتیجه، ما دریافتیم که مرحله بعد از طلاق والدین در مقایسه با قبل از طلاق، برای رشد سالم نوجوانان بسیار مهم است. این اثرات طولانی مدت هستند و نیاز به مراقبت بهتر از کودکان دارای والدین طلاق را برجسته می کند که ممکن است به آینده ای سالم کمک زیادی کند(جین.ام تالاس، مارلو.ال.ای دی کرون، جاشوا آلمانسا، سایمن.ای رجنولد، 2021).

با این حال، یافته‌های ما در مورد تأثیر طلاق بر رفتار مشکل برونی سازی با سایر مواردی که عوامل قبل از طلاق را در نظر گرفته‌اند، مطابقت دارد. به طور کلی، این تحقیق بینش های مرتبطی را در مورد پیامدهای مضرطلاق والدین که تا بزرگسالی ادامه دارد ایجاد کرد. این امر بر اهمیت تحقیق در مورد این گروه خاص تأکید می کند. به نظر می رسد کودکانی که با والدین مطلقه بزرگ می شوند، تمایل بیشتری به ایجاد رفتار مشکل برونی سازی دارند. بنابراین، توجه به این گروه و عواملی که می تواند آنها را کمتر مستعد ابتلا به رفتار مشکل برونی سازی کند، جالب توجه است.

 

 

منابع

  1. Faust, J., Ko, C., Alexander, A. & Greenhawt, S.F. (2017). Parent-child gender matching and child psychological adjustment after divorce. Journal of Child Custody, 14(1), 1-10

2.Flores, J., Caqueo-Urizar, A., Ramirez, C., Arancio, G. & Cofre, J.P. (2020). Locus of Control, Self-Control, and Gender as Predictors of Internalizing and Externalizing Problems  in Children  and Adolescents. Frontiers in Psychology, 11

3.Forehand, R., Lafko, N., Parent, J. & Brut. K.B. (2014). Is parenting the mediator of change in behavioral parent training for externalizing problems of youth? Clinical Psychology Rewiew, 34(8), 608-619

4.Narayan, A., Cicchetti, D., Rogosh, F.A. & Toth, Sh. L. (2015). Interrelations of Maternal Expressed Emotion, Maltreatment, and Sepration/Divorce and Links to Family Conflict and Children’s Externalizing Behavior. J Abnormal Child Psychol, 43, 217-228

5.Nederhof, E., Belsky, J., Ormel, J. & Oldehinkel, A.J. (2012). Effects of divorce on Dutch boys’ and girls’ externalizing behavior in Gene   Environment perspective: Diathesis stress or differential susceptibility in the Dutch Tracking Adolescents’Individual Lives Survey study? Development and Psychology, 24, 929-939

6.Sillekenes, S. & Notten, N. (2018). Parental Divorce and Externalizing Problem Behavior in Adulthood. A Study on Lasting Individual, Family and Peer Risk Factors for Externalizing Problem Behavior when Experiencing a Parental Divorce. Deviant Behavior, 41(1), 1-16

7.Spruijt, A.P. & Duindam, V.P.J. (2010). Problem Behavior of  Boys and Young Men after Parental Divorce in the Netherlands. Jurnal of Divorce and Remarriage, 43(3-4), 141-155

8.Thijssen, J., Vink, G., Muris, P. & Ruiter, C. (2017). The Effectivenesse of Parent Management Traning-Oregon Model in Clinically Referred Children with Externalizing Behavior Problems in the Netherlands. Child Psychiatry Hum Dev, 48(1), 136-150

9.Tullius, J.M., De Kroon, M., Almansa, J. & Reijneveld, S. (2021). Adolescents’ mental health problems increase after parental divorce, not before, and persist until adulthood: a longitudinal TRILS study. European Child & Adolescent Psychiatry

10.Weaver, J. & Shofield, T. (2015). Mediation and Moderation of Divorce Effects on Cildren’s Behavior Problems. J Fam Psychol, 29(1), 39-48

 

نویسنده: زهره دین محمدی

مقالهٔ حاضر توسط تیم فراتاک تهیه شده است و برداشتن مطلب فقط با ذکر منبع ( فراتاک) و نام نویسنده مقاله مجاز می باشد.

اگر در حوزه مشکلات خانوادگی، تربیت فرزندان، یا طلاق، مشکل یا سوالی دارید و یا برای کسب اطلاعات بیشتر کمک می خواهید، می توانید با جستجو در سایت فراتاک و انتخاب درمانگری که در این زمینه تخصص و سابقه درمان کافی دارد، به صورت آنلاین  مشورت یا درمان دریافت نمایید.

 

به اشتراک بگذارید:

Facebook
Twitter
LinkedIn
Email
Print
Telegram

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. می‌توانید از نام دلخواه استفاده کنید.

مقالات مشابه

مکانیزم های دفاعی

مکانیزم های دفاعی مکانیزم های دفاعی چیستند؟ اگر بخواهیم بطور عامیانه مطرح کنیم، بسیاری از قوانین اجتماعی و اخلاقی و همچنین بسیاری از عوامل درونی

مهارت مدیریت هیجانات

مهارت مدیریت هیجانات مهارت مدیریت هیجان از جمله مهترین مهارتهاست که باید بیاموزیم. شادی، اندوه، خشم، ترس، تعجب و انزجار حالتهای عاطفی هستند که همه

مهارت تفکر انتقادی

مهارت تفکر انتقادی   هرلحظه از شبانه روز ما درمعرض اطلاعات مختلف قرار می گیریم. برای حیوانات و انسان نخستین برخی اطلاعات دست اول بودند.

0
    لیست انتخاب‌های شما

    فراتاک برای تسهیل ارائه خدمات برای هموطنان عزیز داخل ایران امکان پرداخت ریالی ایجاد کرده است. برای استفاده از خدمات لطفا فرم زیر را پر کنید تا در اسرع وقت با شما تماس گرفته شود.